من اسباب کشی کردم و رفتم به دوزخ از این به بعد بیاید اونجا سبکم رو عوض کردم
از چیزایی که اگه چشمامون باز بشه می تونیم ببینیم دور بر ما آدمای عجیبی وجود دارن آدمایی که اونقدر مناعت طبع دارن که وقتی وارد خونه شون که چه عرض کنم جایی که با مرغو خروساشون می خابن میشی و غذای نذری بهشون میدی با وجود اینکه بد بختی داره از زمینو زمون رو سرشون میباره میگه این برای ما زیاده یکیشو بردار من وقتی با این صحنه مواجه شدم در خود شکستم و با خود گفتم چقدر اشتباه فکر میکردم که به خدا نزدیکم در حالی که من از همه دورترم اون مردو رفیق صمیمی خدا دیدم.یا آدمایی که از فرط بد بختی تو دوره ی کهنسالی واسه اینکه خار و خفیف نشن و جلوی خانواده شون شرمسار نشن از غصه دق می کنن.
ما کجاییم اونا کجا
ما فکر میکنیم انسانیم ولی راه زیادی تا انسانیت داریم
ما اشتباه فکر میکنیم
چشمامونو خوب باز کنیم و اون چه که هست ببینیم نه اونچه که ذهنمون میگه ببینیم
پایان
شب بود و من داشتم تو یه خیابون دراز و نم زده راه می رفتم دلم نمی خواست خیابون تموم شه از کنار یه پیرمرد - که کنار یه حلبی پر آتیش نشسته بود و با رد شدن من رشته ی افکارش پاره شده بود-گذشتم اون پیرمرد به نظرم آشنا اومد برگشتم و بعد از چاق سلامتی بهش گفتم من شما رو جایی ندیدم گفت چرا من همیشه با تو بودم ولی تو هیچ وقت به من توجه نکردی البته اکثر آدما اینطورین...تعجب کردم و با خودم گفتم اگه این همیشه با من بوده پس چطور من نمیشناسمش.انگار که بلند فکر کرده باشم پیرمرد جوابمو داد و گفت چرا من همیشه با تو بودم گفتم اسم شما چیه گفت من زمان هستم از اینکه اونو تو این وضع دیدم تعجب کردم و گفتم پس چرا اینقد پیر وشکسته شدی گفت داستانش درازه منم که مشتاق شده بودم گفتم بگو می شنوم گفت اون موقعی که هیچی نبود و من تو عدم بودم خدا به من گفت باش و من هم به وجود اومدم تا قبل از زمانی که نوه ام زاده بشه زندگی خوبی داشتم گفتم نوه ت مگه نوه هم داری کیه و کی به دنیا اومده گفت نوه ام پسر گذشته همزمان با خلق انسان به وجود اومد و اسمش هم تاریخ البته اسمیه که شما آدما بهش دادین اولش پسر صادق و راستگویی بود ولی بعدا مثل آدما شد همش دروغ گفت تا منو به این روز در اورد و با گذشت من پر و بال گرفت و نیرومند تر شد...دیدم خدا هم رسید و به ما ملحق شد زمان یه کرنشی به خدا کرد و خدا اومد پیش من نشست و گفت هیچ میدونی شما آدما چقدر به زمان از طریق نوه اش ضربه زدین گفتم آره میدونم ما آدما واسه منافع خودمون گاهی حتی تاریخ رو هم عوض کردیم خدا ادامه داد پس خیلی نباید به چیزهایی که از شما آدما از گذشته های دور میرسه اعتماد کرد شما ها حتی من هم بی خیال نشدین گفتید من با فلانی کشتی گرفتم(یه خنده ی بلندی سر داد و گفت)اخه کشتی گرفتن من چه سودی به حال شما داره...زمان گفت اما با این حال من زنده ام و تا من زنده ام ازم استفاده کن اما به تاریخ خیلی توجه نکن اما همیشه حواست بهش باشه درسته که شما آدما به من خیلی ضربه زدین اما من خلق شدم تا شماها از من استفاده کنین با تاریخ هم کاری نداشته باشین بذارین خودش متحول شه اتفاقا به نظر من بدون تاریخ خوشبخترین یاد آوری گذشته چیزی جز از دست دادن زمان اکنون نداره پس در لحظه زندگی کن این از گفته های همینیه که کنارت نشسته خدا یه نگاهی به من کرد یه بادی به قبقب انداخت گفت ببین چه قشنگ حرفای منو یادشه تو هم این طور باش منم گفت بابا من که همیشه گوش شنوا بودم واست اینو گفتمو خندیدم کلی و تا صبح اونجا نشستیمو خوش گذشت...
اینم یه عکس از من(میدونم بسیار داغونم فقط خواستم با هام آشنا شین)
یه روزی منو خدا شال . کلاه کردیم بریم یه جای دور ۳ -۴ روز تو راه بودیم بالاخره رسیدیم به یه آبادی تا اومدیم خستگی در کنیم یه هو دیدیم یه جمعی دارن یه نفرو مسخره می کنن کنجکاو شدیم خدا گفت پاشو بریم ببینیم چه خبره...
دیدیم دارن یه آدم مجنونو مسخره می کنن.من و خدا خیلی ناراحت شدیم در همین حین بود که اون آدم مجنون یه سنگ برداشت و گفت اگه خیلی ادعاتون میشه من این سنگو میندازم توی این چاه ببینم شما می تونین درش بیارین...
همه اون آدما با تعجب نگاه کردن به سنگی که تو دست مجنون بود و همه گفتن آره...!
مجنون سنگو انداخت تو چاه و اون آدما نشستن به نقشه کشیدن که چطور اون سنگو در بیارن ولی هر بار نقشه هاشون یا شکست مواجه میشد و اون مرد مجنون هم داشت نگاهشون می کرد...
من و خدا با هم زدیم زیر خنده... از حماقت جفتشون و رفتیم سنگ تو چاه هم داشت بهشون می خندید...خدا بهم گفت اون آدم مجنون که عذری نداره...ولی اون عاقل ها هستند که اشتباه می کنن نه عقل...عقل هیچ وقت اشتباه نمی کنه
الان سالهای سال اون اآدما دارن سعی میکنن اون سنگو در بیارن ولی هنوز موفق نشدن...سنگم هی داره فریاد میزنه آخه حماقت تا کی چه نیلزی شما منو در بیارین مگه اون کسی که منو انداخته میتونه منو دربیاره
بر همه دوستان عزیز من ولقعا از روی همتون شرمنده ام که آپ نکردم(گرچه میدونم واستون فرقی هم نمیکنه)به هر حال من بعد از کلی گرفتاری وقت کردم به این اینترنت لعنتی وصل شم(عفت کلامو بی خیال) راستشو بخاین تو این چند وقته با خدا بیرون نرقتم البته بهم چندباری زنگ زده (منم بهش زنگ زدما)تازگیا یه چیزی تو این نوشته هام منو اذیت میکنه اونم یه کسیه به نام آقای پرانتز(ای لعنت به این زمانه ما که همش هوای تو رو داریم حالا تو به من میگی مزاحم)دیدید البته راستم میگه ها خوب بگذریم .
خیلی بی مزه بود اما بریم سرلغ موضوع اصلی(راستی ای اگه دیر به دیر آپ میکنه تقصیر خودش نیست دانشجوه)مرس آقای پرانتز.دیروز خدا که بهم زنگ زد بعد کلی حالو احوال گفت شنیدم خیلی گرفتاری گفتم آره بد جوری اصلا وقت ندارم. اینو که گفتم احساس کردم خیلی مسخره شدم خدا هم خوب فهمید و گفت مرد حسابی من این همه کار دارم اونوقت نمی گم گرفتارم حالا تو فقط مسئول اداره کردن خودتی میگی وقت ندارم میدونی چرا این طوری شدی چون از وقتت درست استفاده نمی کنی گفتم چه کار کنم گفت سعی کن یه ذره مثل من شی(البته خاکی جون شما که هیچ وقت نمی تونی مثل اون شی).بله شما درست میگی آقای پرانتز حالا میزاری ادامه بدم(بله خواهش می کنم)
البته حرفی نمونده...جز اینکه تو پست بعدی میخاییم با خدا یریم سراغ اون سنگی که یه دیوانه انداخت تو چاه و ۱۰تا عاقل نتونستن درش بیارن
سعی میکنم زودتر بیام فعلا خدا حافظ در ضمن نظر یادتون نره
اینم یه شعر از عمر خیام:
این کوزه چو من عاشق زاری بودست/در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته که بر گردن او می بینی/دستی است که بر گردن یاری بودست
دلا تا کی در این زندان فریب این وآن بینی
یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
بعد رفت اخه این چند وقته بد کارایی دارم می کنم بعد به خودم گفتم بیدار شو تا ببینی از چه چیزی جدا شدی
بهش گفتم خدایا من خیلی می ترسم گفت از چی گفتم از خودم از دیگران گفت تو تو زندگیت به کی تکیه داری یه ذره فکر کردم بعد با شک و تردید گفتم به تو.اون که می دونست من این جوابو میدم گفت نوچ معلومه به هیچکس تکیه نداری من گفتم خوب حالا اینا چه ربطی داره به ترس من گفت تو اگه تو زندگیت به یه چیزی واقعا پشتت گرم باشه هیچ وقت ترس سراغت نمیاد....چه من چه چیز دیگه اما چیزهای دیگه از بین می رن پس بیا پیش خودم

